شعرمادر

از ( ایرج میرزا):
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت پس هستن من ز هستن اوست
تا هستم و هست دارمش دوست شد مکتب عمر و زندگی طی مائیم کنون به ثلث آخر
بگذشت زمان و ما ندیدیم
یک روز ز روز پیش خوشتر آنگاه که بود در دبستان
روز خوش و روزگار دیگر می گفت معلمم که بنویس
گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت گویند که می نمود هر شب تا وقت سحر نظاره من می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من تا خواب به دیده ام نشیند شبها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت
او داشت نهان به سینه خود تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فدا کرد
در راحت من بسی جفا برد یک شب به نوازشم در آغوش تا شهر غریب قصه ها برد یک روز به راه زندگانی دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت در خلوت شام تیره من او بود و فروغ آشیانم می داد ز شیر و شیره جان قوت من و قوت روانم می ریخت سرشک غم ز دیده
چون آب بر آتش روانم تا باز کنم حکایت دل یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت در پهنه آسمان هستی
او بود یگانه کوکب منلالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت

این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست
وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست
از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست
شد پیر و مرا نمود برنا ، پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست

( ایرج میرزا)

این نوشته در تجربه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.